English

......................................................................................................................................................................

گذشت...

نوشته شده توسط : مدیر سایت
کد مطلب: 2956
تاریخ انتشار: ۱۰ شهریور ۱۳۹۴
نظرات: بدون دیدگاه

سال‌ها پیش، زمانى که به عنوان داوطلب در بیمارستان «هاپکینز» مشغول کار بودم ، با دخترى بیمار به نام «لیزا» baradarآشنا شدم که از بیمارى نادرى رنج مى‌برد. ظاهرآ تنها شانس بهبودى او، گرفتن خون از برادر هفت‌ساله‌اش بود؛ چرا که آن پسر نیز قبلا به همین بیمارى مبتلا بوده و به‌طرز معجزه‌آسایى نجات یافته بود. پزشک معالج، وضعیت بیمارى لیزا را براى برادر هفت‌ساله او توضیح داد و سپس از آن پسرک پرسید: آیا براى بهبودى خواهرت حاضرى به اون خون اهدا کنی؟ پسر کوچولو اندکى مکث کرد و از دکتر پرسید: اگه این کاررو کنم خواهرم زنده مى‌مونه؟ دکتر جواب داد: بله؛ و پسرک نفس عمیقى کشید و قبول کرد. او را در کنار تخت خواهرش خواباندند و دستگاه انتقال خون را به بدنش وصل کردند. پسرک به خواهرش نگاه مى‌کرد و لبخند مى‌زد و در حالى که خون از بدنش خارج مى‌شد، به دکتر گفت: آیا من به بهشت مى‌رم؟!… پسرک با شجاعت خود را آماده مرگ کرده بود، چون فکر مى‌کرد که قرار است تمام خونش را به خواهرش بدهد! زندگى واقعى شما زمانى است که کارى براى کسى انجام دهید که توان جبران محبت شما را نداشته باشد.



تعداد نظرات: 0
منتشر نشده: 0

کد امنیتی
کد جدید




pic1